یک استرس مادرانه

آخر هفته شادی را داشتم .البته تقریبا ...

پنجشنبه که از صبح بعد از گرفتن جواب آزمایش خونم و دیدن مثبت بودن اون حسابی خیال مامان رو راحت کرده بودم. راهی خونه ی عزیز شدم و تا عصری با خوشحالی با خاله ها صحبت می کردم و اون ها هم مثل همه ی خاله ها بعد از فهمیدن موضوع سر به سرم می ذاشتن. شب هم با هم بنا به دعوت دخترخالشون رفتیم مراسم حنابندون نوه خاله مامانم . خوش گذشت . هرچند که خاله این ها اجازه ی هیچ گونه رقصی رو بهم نمی دادنناراحت و این برای صاحب مجلس باعث تعجب بود. چون من توی همه ی جشن ها اصلا نمی شینم بس که وسط مجلس هی قرش می دم کمرو. نیشخند

شب رو توی خونه ی عزیز این ها موندم و بساط غیبت و شوخی به راه بود. صبح جمعه راه افتادم خونه تا خودمو برای عروسی دختر خواهرشوهرم ( خواهرزاده محمد) آماده کنم . عصری با اومدن محمد راهی مجلس شدیم. اون طرفی ها هنوز نمی دونن قضیه منو. عروسی هم اختلاط داشت برای همین محمد دیگه چهارچشمی منو می پایید. حالا آهنگ هاش همه خوراک درجه یک رقص خوشمزه منم این کمرم راست وای نمی موند که ! حالا هی محمد دست منو می گرفت می نشوند پیش خودش و چپ چپ نگاهم می کرد ، بنده خدا نمی تونست علنا هم بگه که برای چی نرقصم ابرو. خواهر شوهرم هم فکر می کرد این شوهر ما سیاه دله و به خاطر آقایون حاضر در مجلس نمی ذاره خانومش بره وسط.

بعد از شام توی خیابون منتظر برادرزاده محمد بودیم تا باهاش بریم خونه . من و محمد و مادرش گوشه ی پیاده رو ایستاده بودیم که محمد چشمکی زد و بعد از گرفتن جواب مثبت من موضوع رو به مادرش گفت. البته گفت که فعلا به بقیه نگه ، حالا نمی دونم مادرشوهرم چقدر می تونه خودشو نگه داره.

شب رسیدیم خونه و من رفتم دستشویی که ... لکه دیدم .. نگرانمحمد رو همون جا صدا کردم و محمد هم کلی دپ زد و همشو تقصیر من انداخت که چرا زیاد رقصیدم و شام غذای زعفرونی خوردم و ... منتظراز اون موقع  دارم می میرمدل شکسته. صبح شنبه زنگ زدم دکترم و بهم گفت استراحت مطلق داشته باشم.

دارم از استرس می میرم. وای خدا عجب مادر ترسویی می شم من گریه 

تو رو خدا دعا کنید چیزی نباشه ...

/ 14 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دزیره

دخت الا به این زودی به کسی نمی گفتی عزیز جون برو دکتر وآزمایشات لازم رو انجام بد انشااله چیی نیست.

اهورا

خوبی نرگس جون . ؟ نی نی مون چطوره مواظبش باش.[قلب]

لیلا مامان پریا

بابا من که پا به ماه بودم عروسی بود چه عروسی ای عروسی خواهر شوهر کوچیکه که تازه کلی هم با هم صمیمی بودیم یعنی یه جورایی عروسی بهترین دوستم بود من هم پر رو تر از این حرفها بودم و با اون شیکم قلمبه هی وسط بودم [نیشخند] فک کن یه عده چشم از عروس بر نمی داشتند یه عده چشم از من[قهقهه] کلی صفا بود. اما بعد که برگشتم خونه دکتر اجازه نداد دیگه تا سر کوچه پیاده برم[خنثی]

لیلا مامان پریا

در مورد اون موضوع هم اصلا نگران نباش . این جور چیزها زیاد پیش میاد. فعلا به گفته ی دکترت عمل کن. ایشالله که خوب میشی چند تا از دوستان من دچار همین مشکل در حد حاد شدند و الان وروجکهاشون دارن از درودیوار خونه ها می رن بالا بیشتر مراقب خودت باش دلم برای تو و محمد میسوزه...آخرین روزهای آرامشتونه و خواب راحتتون[نیشخند] [تایید]

سالی

نرگس جون تو مسئول یه نفر دیگه هم هستی... وای...... حتمن برو دکتر ببین چی می گه... ان شاالله که چیزی نیس[ماچ] راستی چن روزشه الان؟ می شه الان فهمید؟ حرکت تو روزای اول هم خطرناکه؟

سالی

مگه غذا هم رو بچه روزای اول اثر داره؟ یعنی برای بچه بعضی از غذا ها بده؟ مثل زعفران؟ (ببخشید من اطلاعاتم در حد صفره) [خجالت]

بهار

وای نرگس جون تو روز اول گفتی دردزیاد داری من کلی دلشوره گرفتم! آخه سر بچه اولم هم که 5روز عقب زده بودم اینطوری بودم! ولی همه مثل هم هستند! کاش به خانواده ات نمیگفتی! اینطوری اگر خدایناکرده چیزی بشه کمتر احساس نارحتی میکردی! حالا توکل بخدا! اگر هم خدایناکرده چیزی شد واسه بچه اول موردی نیست چون اکثر زنها اینطوریند! راستی تو توی شمالی؟ بدو بیا که بروزم راستی! ازت یاد کردم!

صدف

اصلا نترس منم لک دیدم همین طور هم مثل تو درد داشتم استراحت کردم تموم شد اصلا خبری نیست. توروخدا میبینی ؟ نمیدونم حرا همه خانمهای ایرانی تو این دوره زمونه استراحت مطلقی میشن . من خودم هم بودم . اکه بدونی اینحا خانوما تا 7 ماهکی که سرکارشون میرن وتازه دوحرخه سواری هم میکنن. خداییش خیلی خیلی تفاوت هست بین ما و اینا. زیاد هم وسواس رو ماههای اول برای غذا نداشته باش تاکییدت رو بزار رو 6 ماه به بالا الان بیشتر مهمه که استراحت کنی

صدف

ضمنا یادته بمن گله کردی که لینکت نکردم ؟ حالا نوبت منه [عصبانی] ایشالله که بحه ت تپل و مپل مثل رضا زاده بشه[زبان]