صبح یک روز فروردین ماه ... من و بابا تصمیم گرفتیم شهریار کوچولو رو با گل های سرخ آشنا کنیم...

ایلیا رو شال و کلاه کردیم و بردیمش پارک. و از آنجا که خونه ی ما درست وسط وسط تهران می باشد و پارک وسط وسط تهران هم پارک شهر می باشد . او را بدان جا بردیم. از کلی دود و دم ماشین ها توی خیابون ها رد شدیم و ایلیا سوار بر کالسکه دو اسبه ی خود (مامان و بابا) از زیر درخت های چنار رد می شد و برای خودش آواز می خوند. مامان جونش هم که دوباره حساسیت فصلیش شروع شده بود با هر وزش نسیم آب از چشم و بینی اش سرازیر می گشت و همه فکر می کردند محمد عجب مرد مستبدیه که زن و بچه اش رو به زور آورده بیرون چون زنش داره مثل ابر بهار همینجور گریه می کنه.

ایلیا خان از دیدن اون همه دار و درخت و پرنده و چرنده به وجد آمد و زد زیر جیغ کشیدن و کرکر خندیدن. محمد هم هی قربون دست و پای بلوری بچه اش می رفت که نیگا پسرم چه خوش آوازه!

زمین اصلی بازی بچه ها رو داشتند درست می کردند برای همین توفیق اجباری پیش اومد تا کل پارک رو بگردیم و یک زمین بازی کوچولوی دیگه رو پیدا کنیم تا گلپسر توش اولین سرسره بازی زندگیش رو انجام بده. اولین سرسره بازی ، اولین تاب بازی ، اولین الاکلنگ سواری ، اولین ماشین بازی ... اینقدر تکنلرژی اونجا بالا بود و بازیها به تجهیزات ایمنی بالا مجهز که بچه ام غیر از یک بازی تمام وسایل بازی رو امتحان کرد و اونقدر بهش خوش گذشت که دیگه ولشون نمی کرد و مثل چسب می چسبید بهشون.

بعد از کلی بازی و جیغ و هوار و فیلمبرداری موقع رفتن شد. ایلیا (سوار بر کالسکه همچنان) تا در پارک رو دید شروع کرد به غرغر کردن و چون رمقی براش نمونده بود تا رسیدن به خونه گرفت خوابید. و بله ! ما هم شب آروم و بدون جنگ و دعوا (برسر خواب اوشون) رو گذروندیم و فهمیدیم چقدر پارک بردن بچه ها مزایای مختلفی داره!!!

ایلیا در حال سیخ سیخی کردن موهایش در آینه

(می بینی تو رو خدا از حالا بچه ام می خواد فشن شه!!)