ایلیا رو دور یه پتوی آبی پیچیده بودن و روی یه تخت کوچولوی شیشه ای برام آوردن. مامان آروم اون موجود کوچولوی خواب رو که تمام بدنش توی پتوی دورش قایم شده بود بلند کرد و طرفم خم شد. چشم های من بخاطر اثر مواد بیهوشی هنوز خوب نمی دید و توی این تاری و وضوح محیط یه صورت گرد سفید رو دیدم با لبهایی به شدت سرخ...

من توی نیمه هوشیاری یدفعه به مامان گفتم « وای چقدر لباش قرمزه » و مامان ادامه داد « مثل گل می مونه » چشمام پر شد. محمد که داشت زوم می کرد روی صورت بچه چشماش برق عجیبی پیدا کرد.

پرستار از محمد خواهش کرد که بره و ساعت ملاقات بیاد و اون با بی میلی تمام ازمون جدا شد. مامان ایلیا رو بغل کرد و آورد نزدیکم و گفت « حالا موقع شیر خوردنشه » و اون لبهای سرخ رو چسبوند به سینه هام .. اولین تماس ... دلم لرزید... چشم های کوچولوش آروم و برای ثانیه ای باز شد ... خدایا ... انگار دو تا تیله ی مشکی کوچولو که برای ثانیه ای مادرشو برانداز کرد و دوباره بسته شد...

تا شب کلی مهمون برامون اومد و صحبت و خنده ولی آخر شب که سوند رو ازم جدا کردن اول درد بود .. باید از روی تخت بلند می شدم و راه می رفتم و .... وای عجب دردی .. از شدت درد چشمام گرد شده بود و لبم رو با دندون هام می گزیدم ولی چاره نبود باید راه می رفتم. هر قدم که بر می داشتم درد از بخیه هام تا مغز استخوان ها و پاهام می رفت و باعث می شد پاهام شل بشن و فکر کنم که همین الانه که همین جا بخورم زمین و به همین خاطر بازوی مامان رو با شدت بیشتری می فشردم..

بازم ادامه دارد ... نیشخند