اول بگم از تاخیر دو ماهه معذرت ..... قلب

خوب به سلامتی شما خوبید منم خوبم ایلیا هم خوبه .. و اما قصه ی رسیدن ایشون به این سیاره ...

صبح دوشنبه ٢ فروردین من به همراه مامان و محمد رفتیم بیمارستان . چون زود رسیده بودم( ۴ ساعت) این مدت رو در اتاق انتظارزایمان به صورت دراز کش همراه یک سرم و یک سوند وصل شده و گان صورتی که پوشیده بودم در حال دعا و خوندن سوره هایی که بلد بودم (همتون رو دعا کردم!) به سر بردم تا ١٠ صبح که روی ویلچیر بنده رو بردن اتاق جراحی. حالا تا من رنگ و روی اتاق و افراد داخلش رو دیدم رنگم شد مثل گچ سفید. پرستاره هم که گفت «عزیزم بیا و روی تخت بخواب» پاهام سست شد و ناچار با همون رنگ و رو در حالی که توی دلم به غلط کردن افتاده بودم روی تخت دراز کشیدم. تا خوابیدم اون ها شروع کردن به ریختن بتادین روی شکمم که باعث شد از شدت ترس شروع به لرزیدن کنم. خانوم دکتر تا وضعیت ضربان قلبم رو روی مانیتور دید برای دلداری یه بوس به پیشونیم زد و آرومم کرد.

متخصص بیهوشی ازم پرسید چطوری می خوام بی حس بشم که من بیهوشی رو انتخاب کردم چون بی حسی و دیدن دوباره این همه دکتر و پرستار در حال جراحی بیشتر اضطرابم رو بالا می برد. دست هام به تخت مثل صلیب بسته شد و دکتر بیهوشی هم دارو رو وارد سرم کرد. سرم به طرف سقف بود که چشمام سیاهی رفت و پلک هام سنگین شد . آخرین چیزی که دیدم ماسک دستگاه اکسیژن بود که به سمت دهانم میومد و بعد سکوت و تاریکی .....

چشمام هنوز بازنشده بود که صدای دو تا پرستار خانوم رو می شنیدم که با هم صحبت می کردن. یکیشون تا فهمید به هوش اومدم بهم گفت « خودت هم کمک کن تا ببریمت روی تختت» منم دست ها مو روی تخت گذاشتم و با کمک اون دو نفر جابجا شدم. چشم هام هنوز نیمه باز بود و تونستم فضای اتاقم رو ببینم. مثل این که محمد موفق نشده بود اتاق خصوصی بگیره چون غیر از من دو تا مریض دیگه هم بودن. به محض جاگیر شدنم در اتاق باز شد و مامان رنگ پریده تر از من وارد شد. چنان استرس داشت که نزدیک بود بخوره به تخت روانی که پرستارها منو با اون جابجا کردن. زود دستمو گرفت و حالمو پرسید و بعد از اون هم محمد بود که دوربین به دست وارد شد تا به قول خودش شکار لحظه ها کنه . هرچند بیشتر می خواست نگاه نگرانش رو پشت دوربین ازم مخفی کنه.

مامان گفت پسرمو زودتر از من یعنی ساعت ١٠:٣٠ آوردن. من بریده بریده پرسیدم «مگه ساعت چنده؟» مامان گفت ١٢ . زبونم خشک شده بود و گلوم هم می خارید. سرفه ام گرفته بود. یه سرفه کوچیک زدم که سرفه همانا و درد بخیه ها همان! یه پرستار جدید اومد تا سرم منو عوض کنه ولی قبل از اون کار چنان با دو تا دستاش فشاری از بالا تا پایین به شکمم داد که فکر کردم تمام بخیه هام از بیرون و داخل پاره شد. با اون فشار از شدت درد می خواستم فریاد بزنم ولی جونی برام نمونده بود . ناله می کردم و پرستاره هم هی می گفت آخه عزیزم این به خاطر خودته باید هرچی خون اضافی مونده بریزه بیرون وگرنه خودت آسیب می بینی . دو سه باری که دست به شکمم کشید و خیالش از بابت خونریزی راحت شد رفت سراغ سرم و بعد هم رفت تا ایلیا رو بیاره و من برای اولین بار ببینمش ...

ادامه بعدا....شیطان