برای تو
حالا مامان برای تو می نویسه

 امروز وقتی داشتم وبلاگ رو نگاه می کردم متوجه شدم از فروردین تا حالا مطلبی اضافه نشده... زبان

می خوام از بعد از فروردین بگم ، از اردیبهشت و روزی که ایلیا تشنج کرد و رو دست بردیمش درمانگاه .. زمانی که سفیدی قشنگترین چشم های دنیا جلوی چشمم اومد و دست و پای ظریفترین موجود هستی توی بغلم به شدت می لرزید و سرش تیک پیدا کرده بود و من توی اون لحظه تنها کاری که از دستم بر می اومد بغل کردنش و دویدن توی خیابون و بردنش به درمانگاه بود(شکر خدا خونه ی بابا این ها بودم و درمانگاه درست روبروی خونشون بود). بعد هم بردنش به مرکز طبی کودکان و وحشتناکترین ساعت ها که بچه ام رو از کمر دوتا کردند و از نخاع کوچولوی یکساله ام آب نخاع کشیدن و انجام آزمایش و یک هفته بالای سر عزیزم توی بیمارستان و شنیدن ضجه هاش هنگام عوض کردن سرم پشت در اتاق پرستاری (یک بار شمردم هفده جای بدن بچه از دست و پا هاش رو سوراخ کرده بودند تا رگ پیدا کنند)

تموم شد .. خدا برای هیچ مادری اون روزها رو نیاره  ....گریه

ولی حالا با هر تب کردنش خودم دست و پام می لرزه که نکنه دوباره بچه ام تشنج کنه و ....

ایلیای من ولی فارغ از این همه استرس های مادرش ، بی خیال و خوشحال توی خونه ی نقلی من از این اتاق به اون اتاق می دوه و با من و باباش بازی می کنه و از شادی جیغ می کشه و این فریادها منو از این خاطرات کیلومترها دور می کنه . انگار که اون کابوس ها توی خوابم بوده یا مال هزارها سال پیش.. اونقدر دور .. ولی با اومدن اولین نشانه های سرماخوردگی و تب کردن ها دوباره دست و دل من می لرزه که نکنه!؟.. و بازهم مرور خاطرات تلخ ... این قدر نزدیک.

این دفعه خیلی غم انگیزناک شد ، قول می دم دفعه بعد از شاهکارهای شهریارکوچولوی خونمون بنویسم و کلی با هم بخندیم.چشمک




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/۳ توسط نرگس

صبح یک روز فروردین ماه ... من و بابا تصمیم گرفتیم شهریار کوچولو رو با گل های سرخ آشنا کنیم...

ایلیا رو شال و کلاه کردیم و بردیمش پارک. و از آنجا که خونه ی ما درست وسط وسط تهران می باشد و پارک وسط وسط تهران هم پارک شهر می باشد . او را بدان جا بردیم. از کلی دود و دم ماشین ها توی خیابون ها رد شدیم و ایلیا سوار بر کالسکه دو اسبه ی خود (مامان و بابا) از زیر درخت های چنار رد می شد و برای خودش آواز می خوند. مامان جونش هم که دوباره حساسیت فصلیش شروع شده بود با هر وزش نسیم آب از چشم و بینی اش سرازیر می گشت و همه فکر می کردند محمد عجب مرد مستبدیه که زن و بچه اش رو به زور آورده بیرون چون زنش داره مثل ابر بهار همینجور گریه می کنه.

ایلیا خان از دیدن اون همه دار و درخت و پرنده و چرنده به وجد آمد و زد زیر جیغ کشیدن و کرکر خندیدن. محمد هم هی قربون دست و پای بلوری بچه اش می رفت که نیگا پسرم چه خوش آوازه!

زمین اصلی بازی بچه ها رو داشتند درست می کردند برای همین توفیق اجباری پیش اومد تا کل پارک رو بگردیم و یک زمین بازی کوچولوی دیگه رو پیدا کنیم تا گلپسر توش اولین سرسره بازی زندگیش رو انجام بده. اولین سرسره بازی ، اولین تاب بازی ، اولین الاکلنگ سواری ، اولین ماشین بازی ... اینقدر تکنلرژی اونجا بالا بود و بازیها به تجهیزات ایمنی بالا مجهز که بچه ام غیر از یک بازی تمام وسایل بازی رو امتحان کرد و اونقدر بهش خوش گذشت که دیگه ولشون نمی کرد و مثل چسب می چسبید بهشون.

بعد از کلی بازی و جیغ و هوار و فیلمبرداری موقع رفتن شد. ایلیا (سوار بر کالسکه همچنان) تا در پارک رو دید شروع کرد به غرغر کردن و چون رمقی براش نمونده بود تا رسیدن به خونه گرفت خوابید. و بله ! ما هم شب آروم و بدون جنگ و دعوا (برسر خواب اوشون) رو گذروندیم و فهمیدیم چقدر پارک بردن بچه ها مزایای مختلفی داره!!!

ایلیا در حال سیخ سیخی کردن موهایش در آینه

(می بینی تو رو خدا از حالا بچه ام می خواد فشن شه!!)




نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱/۳۱ توسط نرگس

سلام به همه شما عزیزانبغلماچ

من خوبم ایلیا خوبه بابا محمد هم خوبه.نیشخند

این چند وقته ایلیا بچه ام کلا هنگ کرده بود چون در هفته سه روزش خونه ی مامانم اینا بودیم و سه چهار روز هم خونه ی خودمون. چرا؟ سوالبه دلیل دانشگاه و البته امتحانات دانشگاه مامان نرگس ! خدا رو شکر امتحانا تموم شد و کلا درس و دانشگاه هم با آخرین روز امتحان جمع شد و رفت پی کارش تا مامان جان با یک عدد مدرک در دست بنشیند به بقیه ی کهنه شوری و سرویس دهی به ایلیا خان! مژه

ایلیا نگو بلا بگو جدیدا انگار موتور جت وصل کرده به خودش چنان چهار دست و پا می ره که با کمال اطمینان می تونی بگی " ایلیا اینجا ایلیا اونجا ایلیا همه جا.... " گاوچرانراه رفتن به کمک مبل و پای مامان و بابا و اطرافیان و میز تلویزیون و بوفه و .. هم ادامه دارد و همچنین پسرم می تواند در حین اینکه ایستاده خم هم بشه تا مثلا ماشینشو از روزمین برداره.تشویق

من فکر کنم ایلیا به کارهای فنی علاقه داره چون هرجایی که میخی ، چکشی ، آچاری چیزی می بینه چنان سرعت می گیره که تا ما برسیم نزدیکه اون وسیله رو به فرق سر خودش بزنه ! هیپنوتیزمخدا کمکم کنه فقط!!! استرس

روزی دو وعده بهش غذا می دم و در کنارش فرنی یا حریر بادوم. ولی خیلی دوست داره از غذای بزرگ ترها بخوره که قربونش برم مامانم هم هر وقت خونشونیم ایلیا رو سر سفره میاره و همه چی بهش می ده. خوشمزهنمی دونم این معده چی می خواد بشه !

از ماه ١٠ ایلیا دیگه شیر منو نخورد یعنی خودش نخواست که بخوره و حتی توی شیشه هم که بهش می دادم نمی خورد بنابر این روی آوردیم به شیرخشک. نیشخندباید برم و با دکترش مشورت کنم چه شیری بدم بهتره! فعلا چون آهن خونش پایینه " نان " می دم تا ببینم چی بهم پیشنهاد می شه.

یه چند وقتی ایلیا مریض بود یعنی اولش بچه ام تب کرد (تب ۴٠ درجه!) ناراحتو بعد دکترش گفت ممکنه بدنش دونه بریزه که البته این دونه های هیچ ربطی به آبله مرغون و سرخک و سرخجه ندارن. چشمتون روز بد نبینه تمام دونه های بدنش ریخت جایی که نباید بریزه نگران.. پای بچه ام توی پوشک با اون همه دونه چنان بادی کرده بود و قرمز شده بود که تا ٣-۴ روز باز گذاشتمش گریه... الان شکر خدا بهتر شده ولی هنوز هم سرفه می کنه. این هم خدا کنه زودتر تموم بشه تا بچه ام یه نفس سالم بکشه . ایشالاچشمک

این عکس ایلیاست نیشخند

خوب خیلی حرف زدم و خسته شدید. تا بعد .. مواظب خودتون و وروجک های نازتون باشید.ماچقلب




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱۱/۱٧ توسط نرگس

خب می دونم بعد از چند ماه و اندی منتظر خوندن بقیه اتفاقات بیمارستان هستید ولی فعلا نمی شه ...

حالا برای خالی نبودن عریضه .. می خوام چند تا از شیرین کاری های ایلیا رو بنویسم:

ایلیا وقتی تازه ۴ ماهش تموم شده بود شروع کرد به غلط زدن روی تشک و بعدش هم سینه خیز رفتن که دیگه احتیاجی به دستمال و تی نداشتم چون لباس های گل پسرم مثل یه کهنه ی تمیز تمام کف خونمو برق می انداخت!

از آخرای ۵ ماهگی اش هم روی دست و پاهاش قشنگ تعادل حفظ می کرد و به اصطلاح چهاردست و پا راه می رفت. که دیگه مثل یه بچه گربه ی آروم برای خودش دور خونه می چرخید و با وسایل روی زمین بازی می کرد.

از ۶ ماهگی که گرفتن اجسام رو به خوبی بلد شده بود کار من حسابی دراومد چون هرچی رو که روی زمین می دید و برمی داشت فوری می ذاشت توی دهنش(هنوزم می ذاره!!!) و توی لابراتوار دهان تجزیه و تحلیل می کرد. بیچاره مامان نرگس!!!

از ٧ ماهگی با سفت شدن لثه ها و ریختن آب دهانش منتظر دندان های صدفی آقا گل شدیم.

از ٨ ماهگی آقا گوشه مبل رو می گرفت و می ایستاد و به بقیه که دور و برش می نشستن تا آقاپسر یه وقتی زمین نخورن قاه قاه می خندید. ما همچنان منتظر دندان ها مانده بودیم...

از ٩ ماهگی بالاخره مرواریدهای سفید نوک زدن و مامان جونیش (مامان من یعنی!) براش آش دندونی درست کرد. حالا وروجک خان نه تنها کنار وسایل رو می گیره و می ایسته ، اگه موقعیتش جور باشه آروم آروم درحالی که مثلا گوشه مبل یا بوفه رو گرفته راه می ره و سر و صدا هم می کنه تا همه متوجه این عمل قهرمانانه اش بشویم...

از ١٠ ماهگی هم می مونه برای بعد از آذر ....بای بای




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٩/۸ توسط نرگس

ایلیا رو دور یه پتوی آبی پیچیده بودن و روی یه تخت کوچولوی شیشه ای برام آوردن. مامان آروم اون موجود کوچولوی خواب رو که تمام بدنش توی پتوی دورش قایم شده بود بلند کرد و طرفم خم شد. چشم های من بخاطر اثر مواد بیهوشی هنوز خوب نمی دید و توی این تاری و وضوح محیط یه صورت گرد سفید رو دیدم با لبهایی به شدت سرخ...

من توی نیمه هوشیاری یدفعه به مامان گفتم « وای چقدر لباش قرمزه » و مامان ادامه داد « مثل گل می مونه » چشمام پر شد. محمد که داشت زوم می کرد روی صورت بچه چشماش برق عجیبی پیدا کرد.

پرستار از محمد خواهش کرد که بره و ساعت ملاقات بیاد و اون با بی میلی تمام ازمون جدا شد. مامان ایلیا رو بغل کرد و آورد نزدیکم و گفت « حالا موقع شیر خوردنشه » و اون لبهای سرخ رو چسبوند به سینه هام .. اولین تماس ... دلم لرزید... چشم های کوچولوش آروم و برای ثانیه ای باز شد ... خدایا ... انگار دو تا تیله ی مشکی کوچولو که برای ثانیه ای مادرشو برانداز کرد و دوباره بسته شد...

تا شب کلی مهمون برامون اومد و صحبت و خنده ولی آخر شب که سوند رو ازم جدا کردن اول درد بود .. باید از روی تخت بلند می شدم و راه می رفتم و .... وای عجب دردی .. از شدت درد چشمام گرد شده بود و لبم رو با دندون هام می گزیدم ولی چاره نبود باید راه می رفتم. هر قدم که بر می داشتم درد از بخیه هام تا مغز استخوان ها و پاهام می رفت و باعث می شد پاهام شل بشن و فکر کنم که همین الانه که همین جا بخورم زمین و به همین خاطر بازوی مامان رو با شدت بیشتری می فشردم..

بازم ادامه دارد ... نیشخند




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٥/۳ توسط نرگس

اول بگم از تاخیر دو ماهه معذرت ..... قلب

خوب به سلامتی شما خوبید منم خوبم ایلیا هم خوبه .. و اما قصه ی رسیدن ایشون به این سیاره ...

صبح دوشنبه ٢ فروردین من به همراه مامان و محمد رفتیم بیمارستان . چون زود رسیده بودم( ۴ ساعت) این مدت رو در اتاق انتظارزایمان به صورت دراز کش همراه یک سرم و یک سوند وصل شده و گان صورتی که پوشیده بودم در حال دعا و خوندن سوره هایی که بلد بودم (همتون رو دعا کردم!) به سر بردم تا ١٠ صبح که روی ویلچیر بنده رو بردن اتاق جراحی. حالا تا من رنگ و روی اتاق و افراد داخلش رو دیدم رنگم شد مثل گچ سفید. پرستاره هم که گفت «عزیزم بیا و روی تخت بخواب» پاهام سست شد و ناچار با همون رنگ و رو در حالی که توی دلم به غلط کردن افتاده بودم روی تخت دراز کشیدم. تا خوابیدم اون ها شروع کردن به ریختن بتادین روی شکمم که باعث شد از شدت ترس شروع به لرزیدن کنم. خانوم دکتر تا وضعیت ضربان قلبم رو روی مانیتور دید برای دلداری یه بوس به پیشونیم زد و آرومم کرد.

متخصص بیهوشی ازم پرسید چطوری می خوام بی حس بشم که من بیهوشی رو انتخاب کردم چون بی حسی و دیدن دوباره این همه دکتر و پرستار در حال جراحی بیشتر اضطرابم رو بالا می برد. دست هام به تخت مثل صلیب بسته شد و دکتر بیهوشی هم دارو رو وارد سرم کرد. سرم به طرف سقف بود که چشمام سیاهی رفت و پلک هام سنگین شد . آخرین چیزی که دیدم ماسک دستگاه اکسیژن بود که به سمت دهانم میومد و بعد سکوت و تاریکی .....

چشمام هنوز بازنشده بود که صدای دو تا پرستار خانوم رو می شنیدم که با هم صحبت می کردن. یکیشون تا فهمید به هوش اومدم بهم گفت « خودت هم کمک کن تا ببریمت روی تختت» منم دست ها مو روی تخت گذاشتم و با کمک اون دو نفر جابجا شدم. چشم هام هنوز نیمه باز بود و تونستم فضای اتاقم رو ببینم. مثل این که محمد موفق نشده بود اتاق خصوصی بگیره چون غیر از من دو تا مریض دیگه هم بودن. به محض جاگیر شدنم در اتاق باز شد و مامان رنگ پریده تر از من وارد شد. چنان استرس داشت که نزدیک بود بخوره به تخت روانی که پرستارها منو با اون جابجا کردن. زود دستمو گرفت و حالمو پرسید و بعد از اون هم محمد بود که دوربین به دست وارد شد تا به قول خودش شکار لحظه ها کنه . هرچند بیشتر می خواست نگاه نگرانش رو پشت دوربین ازم مخفی کنه.

مامان گفت پسرمو زودتر از من یعنی ساعت ١٠:٣٠ آوردن. من بریده بریده پرسیدم «مگه ساعت چنده؟» مامان گفت ١٢ . زبونم خشک شده بود و گلوم هم می خارید. سرفه ام گرفته بود. یه سرفه کوچیک زدم که سرفه همانا و درد بخیه ها همان! یه پرستار جدید اومد تا سرم منو عوض کنه ولی قبل از اون کار چنان با دو تا دستاش فشاری از بالا تا پایین به شکمم داد که فکر کردم تمام بخیه هام از بیرون و داخل پاره شد. با اون فشار از شدت درد می خواستم فریاد بزنم ولی جونی برام نمونده بود . ناله می کردم و پرستاره هم هی می گفت آخه عزیزم این به خاطر خودته باید هرچی خون اضافی مونده بریزه بیرون وگرنه خودت آسیب می بینی . دو سه باری که دست به شکمم کشید و خیالش از بابت خونریزی راحت شد رفت سراغ سرم و بعد هم رفت تا ایلیا رو بیاره و من برای اولین بار ببینمش ...

ادامه بعدا....شیطان




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٢/۱٩ توسط نرگس
   بیست !


این پست رو قرار بود بیست روز مونده به دوم فروردین بذارم که نشد  !!

سلام به همه ی مامان ها و نی نی هاقلب

فیلم بیست رو دیدید که افراد یه رستوران فقط بیست روز وقت دارن توی یه جایی که کلی خاطره ازش دارن کار کنن و بعد به فکر یه شغل جدید باشن !! حالا حکایت من و شازده پسره که همش بیست روز دیگه مهمون این خونه ی تنگ و تاریک دل مامانش می شه ! مژه

و اما خودم ... تازگی ها فقط سنگین شدم و وقتی هم که می شینم به قول داداش کوچیکه برای بلند کردنم جرثقیل لازم می شم.

از اول اسفند به دستور بابا محمد اومدم خونه ی مامان اینا چون محمد شب کار می شه و وقتی اونجا باشم خیالش راحت تره!! خوب اینجا هم که دو نفری می خوریم و می خوابیم و .. روزی ١۵ دقیقه پیاده روی رو حتما توی کارها دارم البته از محل کارم مرخصی گرفتم و دانشگاه هم که فعلا نیمه تعطیله !!نیشخند

آخرین باری که رفتیم پیش خانم دکتر دیگه تاریخ سزارین و بیمارستان رو مشخص کردیم و بعد از کلی حرف و سخن ایشون همون ویتامین های پیشین رو تجویز کرد با یه سونوگرافی که چکاپ کلی بود برای سنجش نی نی. وقتی با مامان رفتیم برای سونو یه شکلات انداختم دهنم که این وروجک کلی بالا و پایین بپره و البته ایشون هم کم نذاشت از این کار اما وقتی روی تخت سونو خوابیدم و دکتر او دسته ی گوشتکوب رو روی شکمم گذاشت ، دیگه حرکت نکرد..! حالا مامان از اون پشت هی می خنده و به دکتره می گه آقای دکتر پسر ما خجالیتیه !! دکتر هم که دستش رو زیر چانه اش گذاشته بعد از کلی این ور و اون ور کردن و رسیدگی به همه جای این تنبل خان به مادر نی نی که من باشم گفت بلند شم و برگه ی گزارش رو داد دستم. ازش پرسیدم دکتر جان چطور بود ؟ گفت شکر خدا همه چیزش سالمه و صحیح ودرست کار می کنه و فقط پاهاش پایینه که این یعنی هنوز هم سزارینه !!

از مطب که اومدیم بیرون مامان یه نگاهی به من می کنه و می گه نگران نباش بچه توی هفته ی آخر می چرخه ! حالا من چجوری به مامان خودم بگم که منم همچین یه نموره دوست دارم سزارین کنم تا طبیعی !!شیطان




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٢/۱٠ توسط نرگس

خوب بعد از یک ماه که قرار بود دوهفته بشه سلام !! تصاویر زیباسازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com

من و نی نی حسابی توی این مدت استرس نوش جان نمودیم و درس خواندیم و باهم امتحان دادیم و بی خوابی کشیدیم و از تلویزیون و فیلم و سریال محروم شدیم و غذای کمی تا قسمتی حاضری میل فرمودیم و البته که پدر جان هم حسابی همکاری کرد و از کثیفی خونه و شب های بی شام غر نزد ....تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.com

برای بار دوم رفتم آزمایش قند خون دادم که شکر خدا چیزی نبود. کم خونی هم که داشتم با مصرف دو برابر قرص آهن رفع شد و دوباره دارم روزی یه قرص می خورم. ایشالا می خوام از اسفند بمونم خونه و استراحت کنم و سرکار نرم و برای همین جایگزینم رو هفته ی دیگه به مدیر معرفی می کنم. البته اگه خونه تکونی های عید بذاره !! تصاویر زیبا سازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com

و اما ...  من که از رو نمی رم! رفتم و برای دانشگاه اسم نوشتم ولی بعدش سریع رفتم پیش خانوم دکتر و ازش یه گواهی گرفتم که کلاس ها رو شرکت نکنم. تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.com

وسایل فسقل پسر رو هم تا قبل از شروع ماه صفر خریده بودم و بعد از امتحانا رفتم خونه ی مامان و چیدمشون چون می خوام بعد از زایمان برم اونجا برای استراحت و به خاطر این که جشن نمی خوام بگیرم دوست دارم مهمون ها همون جا هم نی نی رو ببینن و هم وسایلش رو.تصاویر زیباسازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com راستی می دونم زوده ولی ساکم رو هم بستم و حسابی آماده ام.

حوصله اصلا ندارم باور می کنید !! تحملم کم شده و خارش پوست شکمم هم این اعصاب خوردی رو بیشتر و شدیدتر می کنه .تصاویر زیباسازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com شب ها دیگه به راحتی قبل خوابم نمی بره و دچار کمردرد هایی می شم که تازه خواب رو ازم می گیره.تصاویر زیباسازی ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.comاز پله های خونه مثل پلنگ صورتی می خزم و بالا می رم و دارم حساب می کنم که دو ماه دیگه از این برنامه ها دارم هنوز ...تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com

خانوم دکتر البته ته دلم رو خالی کرد چون از این هفته (٣٢) تا هفته ٣٧ باید مواظب باشم که توی ماه خطر هستم و ماه هشتم.. یعنی می گن ریه های جنین دوباره بسته می شه و تولدش پرخطره !! دعا کنید که نی نی صحیح  و سالم و به موقع به این دنیا بیاد.تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عکس های یاهو ، بهاربیست             www.bahar-20.com

 

تصاویر جنین در هفته ی 32 (زیبای خفته ی کوچولو)




نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱۱/۱٤ توسط نرگس
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   موضوعات

 
   صفحات جانبي

   دوستان


Blog Skin